مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

56

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پيل فرود آمد و دختركان ، دست او را بوسه دادند . پس از آن با دختركان بحديث گفتن بنشست . دختركان سبب غيبت او بازپرسيدند . شيخ عبد القدوس گفت : من در اين وقت با زن عم شما نشسته بودم كه رايحهء بخور بمشامم رسيد . بدين پيل سوار گشته ، بسرعت حاضر آمدم . اى دختر برادر ، بازگو كه از من چه ميخواهى ؟ دخترك گفت : اى عم ، بديدار تو مشتاق بودم از آنكه سال تمام گشته ، تو بازنيامده بودى و ترا عادت اين بود كه بيش از يك سال از ما غايب نشوى . شيخ با دختركان گفت : مرا قصد اين بود كه فردا در نزد شما حاضر شوم . دختركان ، او را دعا گفتند و با او بحديث گفتن بنشستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصدم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دخترك بزرگ گفت : اى عم ، ما حديث حسن بصرى با تو گفته بوديم كه بهرام مجوسى ، او را چگونه آورد و او بهرام را بچه‌سان كشت . و حديث دختر ملك اكبر نيز با تو گفته بوديم كه از بهر او چه رنجها برد و او را چگونه صيد كرده ، تزويج نمود و به شهر خويش برد . شيخ عبد القدوس گفت : آرى . اين حديثها با من گفته‌ايد . اكنون او را چه روى داده ؟ دختر گفت : اى عم ، حسن را از آن دختر ، دو پسر بوجود آمده . ولى آن دخترك با حسن خدعه كرده ، پسران او را برداشته ، در حالتى كه حسن غايب بود ، پريده است و بمادر حسن گفته كه اگر پسر تو بازگردد و قصد ملاقات من كند ، بسوى جزيرهء واق آيد . شيخ عبد القدوس چون اين سخن بشنيد ، سر بجنبانيد و انگشت بدندان گرفت و سر به زير افكنده ، زمين بانگشت خود همىكاويد . پس از آن به چپ و راست نگاه كرده ، سر خود بجنبانيد . و حسن در جائى بود كه او را ميديد .